جعفر صابری/ نمایش نامه دینامیت

خرید بک لینک

نمایشنامه دینامیت

متن کامل نمایش نامه برای تمرین و اجراء گروه های هنری

از : یان دردا ( نویسنده چک )

ترجمه : مهندس کاظم انصاری

برداشتی آزاد از: جعفر صابری

دینامیت

دینامیت

ناشر: آشتی
زبان: فارسی
ردهبندی دیویی: 8fa2.62
سال چاپ: 1386
نوبت چاپ: 1
تیراژ: 3000 نسخه
تعداد صفحات: 22
شابک 10 رقمی: 9645534429
شابک 13 رقمی: 9789645534422
کد کتاب در گیسوم: 1434275
شناسنامۀ کتاب

مقدمه :

دینامیت نوشته یان دردا نویسنده چک به سال 1341 در مجموعه ای با نام کتاب هفته(کیهان هفته) به چاپ رسید ، ترجمه این متن که توسط جناب آقای مهندس کاظم انصاری صورت گرفته بود آنقدر به نظرم زیبا آمد که تصمیم گرفتم در اولین فرصت آن را برگردان نموده و با برداشتی آزاد تبدیل به نمایشنامه کنم ..... این تصمیم از سال 1367در ذهن من جای داشت و بعد از مطالعه و بررسی و بحث فراوان با تنی چند از دوستان و سروران عزیز و ارجمند تصمیم به تهیه متن حاضر به این شکل گرفته شد که امید دارم مورد قبول قرار گیرد .

شب 15 خرداد 1371 تهران

خلاصه داستان

فرانس ملیک مسؤل انبار یک معدن است ، او به خواهش تنی چند از دوستان و همکارانش حاضر می شود مقداری دینامیت را هر هفته در اختیار آن ها قرار دهد ، تا بتوانند به ماشین جنگی آلمانیها آسیب وارد نمایند .

در این میان بتوشکا همسر فرانس از خود گذشتگی فراوانی نشان می دهد ، و با یک حرکت منطقی و شجاعانه ضمن استقامت فراوان در مقابل شکنجه های گشتاپو ، خود را قربانی می کند تا همه ی آنها را به نابودی بکشد .

نقش ها :

فرانس ملیک

بتوشکا

ژوزف کارانت

ماریا

مارتینک

یاردایهنه

کارداس

هاوارنیک

مدیر معدن

افسر آلمانی

چهار سرباز مسلح

صحنه :

اتاقی با یک میز نهار خوری که چهار صندلی به دورش گذارده شده یک صندلی در کنار شومینه بر روی پیش بخاری چند مجسمه و یک مجسمه از عیسی مسیح تختخواب در گوشه ای از صحنه کنارش صندلی چوبی دیگری است . چند ظرف آشپرخانه که به دیوار آویزان است و یک پنجره طوری که نیمی از آن دیده می شود درب و وسایل دیگر که در یک اتاق می باشد ، ( زنی که با لباس بلند در حدود چهل پنجاه ساله پیشبند بلندی جلوی پیراهن بسته و روسری خود را محکم بسر پیچانده با یک تشت پر از لباس که تازه شسته وارد خانه می شود ( بتوشکا ) در حالی که زیر لب آهنگی می خواند تشت را کنار اتاق می گذارد و در حالی که سعی می کند لباسها را بر روی بندی که در گوشه دیگر اتاق آویزان است بیندازد شروع به حرف زدن می کند ...

بتوشکا :

چه هوای سردی . استخوان آدم هم یخ می بندد ... این زمستون لعنتی هم تمام نمی شه ! ( با تعجب و کمی دلخوری ) پس چرا فرانس نیامد ؟ ... ساعت از پنج هم گذشت .

( صدای در بتوشکا به طرف در می دود پشت در زنی با لباس ساده و تشتی در دست که حدود پنجاه سالی هم سن دارد ( ماریا )

.... ادامه ...


ادامه مطلب
انتشارات آشتی...

ما را در سایت انتشارات آشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 6:39

صفحه بندی