با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.
تا به حال ۶۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
پرویز اشکان نوشته:
تمامی ابیات این غزل حافظ تلمیح به آیات قرآنیست ، قبل از توضیح این غزل کلماتی را معنی میکنیم
راه نشین = آدم خاکی
امانت = منظور به روح و نور خداوند
باده مستانه زدند = مسابقه دادند
حقیقت = حق تعالی= روح خدا
ملت = مذهب
حرم = محدوده عرش الهی
ستر = پرده ، حجاب ، غیب
عفاف = پاکدامن ، پرهیزکار
ملکوت : دنیای جاودانه
دوش دیدم که ملایک در میخـــانه زدند * گــــل آدم بســرشتند و به پیمـــــانه زدند
حافظ در این بیت به شرح خلقت آدم پرداخته و فرشتگان بعنوان دستیار رب العالمین ، خالق آسمانها و زمین ، از مبدأ خاک جسم آدم را ساختند ، قبل از خلقت آدم ، موجودات انسانی و جن در صورتیکه در راه راست خداوند قرار می گرفتند بعد از مرگشان ، تبدیل به فرشته شده و دستیار روح خدا می شدند
ساکـــنان حرم ستر و عفاف ملکـــــوت * با من راه نشیــــن بــــاده مستانــــه زدند
بعد از خلقت آدم ، خداوند مقرر داشت که از بنی آدم ، هر که در راه راست قرار گیرد به او از روح خودش بصورت امانت عطا کند و بعد از مرگش تبدیل به روح شده و دستیار روح خدا شوند و این موضوع باعث حسادت فرشتگان شد لذا بین آنان و آدم مسابقه ای انجام گرفت و بعد از شکستشان فهمیدند که آنها نمی توانستند چنین امانتی را عهده دار شوند
آسمـــان بار امــانت نتـــوانست کـــشید * قرعـــــه کـــار به نام من دیــــوانه زدند
خداوند عزیز امانتش را بر گسترده ترین و استوارترین مخلوقاتش عرضه کرده بود اما مشخص شد که هیچکدام ظرفیت این امانت را ندارند ولی آدم خاکی ظرفیت چنین رحمتی را دارد اما بسیاری از آنان از کناراینچنین موهبتی کر و کور میگذرند و به خود خسارت میزنند و بجز دیوانگان کسی اینچنین خسارت بزرگی به خود نمیزند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عــذر بنه * چــون نــدیدند حــقیقت ره افـــسانه زدند
و مذاهب اهل سنت و اهل تشیع در مورد روح خدا به اختلاف افتادند چون بجای پیروی از کلام خدا به احادیث و روایات انسانی روی آوردند و نسبت به امانت خداوند یعنی «حق» کور و کر شدند و او را افسانه و اساطیر می خوانند لذا هدایت نمیشوند و از راه راست خارج شده و خیانت در امانت الهی کردند
شکر ایزد که میان من و او صــلح افتاد * صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
اما کسانی که به روح خداوند ایمان بیاورند توسط او به هدایت میرسند و تسلیم روی خداوند میشوند و الله تعالی نیز به آنها سلام میدهد و آنان به شکرانه این صلح و توجه به تلاش در راهش ادامه میدهند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع * آتش آن است که در خــرمن پروانه زدند
آتشی که در ظاهر میبینیم و فکر میکنیم خسارت بار هست تنها قلقلکی برای شمعه که باعث روشنائی ایست بلکه خسارت عظیم از ابلیس شیطان است !؟ او از جنس آتش است که بر صراط مستقیم خدا نشسته و اکثر بنی آدم را گمراه کرده و به آنان خسارتی جبران ناپذیری زده و می زند
سیدعلی ساقی نوشته:
دوش دیــدم کـه مـلایـک در مـیـخـانـه زدنـــــد
گِــل آدم بـسـرشـتـنـد و بـه پـیـمـانـه زدنـــــد
غزل پیرامونِ مشاهداتِ شاعرازعالمِ مکاشفه ای هست که “شب گذشته” برایش رخ داده است.
مکاشفه نوعی سفردرعالم روحانیست.شاعر از طریق این سفرِمعنوی سعی درکشفِ مجهولات دارد. بعضی گویند مکاشفه عبارتست از حضورِ دل در شواهدِ مشاهدات و علامتِ مکاشفه حیرت در کنه وذاتِ عظمتِ خداوند است . به عبارتی روشن تر: توضیحِ آنچه را که در خواب برعارف دست دهد رویای صادقه گویند و آنچه در بیداری دست دهد مکاشفه نامند .
شبِ گذشته شاعردریک مکاشفه مشاهده کرده که فرشتگان واردِمیخانه یِ عشق ومحّبت شده و خمیرمایه ی آدم راازخاک وگِلِ زمینی درست کرده وبه قالبِ آدمیّت ریختند. “به پیمانه زدند” به معنیِ این است که به قالب زدند ،ظرفی که برای اندازه گیری به کار می رود.گل راسرشته وسپس به قالبِ آدمی زدند….
تصویرروشنی اززمانِ خلقتِ آدمیان است.خلقتی که ازهمان ابتدا درمیخانه صورت پذیرفته است.”درمیخانه زدند”و”به پیمانه زدند”بارهایِ معناییِ خاصی دارند.گِلی که درحال وهوایِ میخانه سرشته شده و به پیمانه زده شده، روشن است که چگونه ویژگیهایی خواهدداشت. موجودی سرمست که دلش با محبّت سرشته شده است.
منظورازواژه یِ میخانه همان “زمین” است یعنی ملائک به زمین فرود آمده اند وازخاکِ زمین یاجهانِ خاکی برداشته وآن رادرمیکده یِ محبّتِ الهی سرشته وبه قالب ریخته اند.
«پیمانه زدن» به معنیِ شراب نوشیدن وجام به جام زدن نیزهست اما دراینجا قالب زدن است. باتوّجه به واژه یِ “میخانه” درمصرع اول و”پیمانه زدن” درمصرع دوم ،معلوم می شودکه سرشتِ آدمی با طعمِ گوارایِ باده ی عشق ومحبّت الهی آمیخته وخلق شده است.چرا؟ برای اینکه این موجود، جانشینِ خدادرروی زمین خواهدبودومسئولیتی سنگین خواهدداشت بایدره توشه ای داشته باشد….
اگرانسانِ امروزی کنجکاوانه به دنبالِ مستی وباده گساری می رود می خواهدبه اصلِ سرشتِ خویش نزدیک گردد. درسرشت وذاتِ انسان یک نوع سرمستی بصورت نهفته وجودداردوانسان سعی داردبه هروسیله ای که شده به آن دست یابدلیکن به اشتباه به مستی هایِ دیگری که دروغین بوده ومایه ی بدبختی هستندروی می آورد.
بردرِمیخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندرآنجا طینتِ آدم مخمّر می کنند
سـاکـنـان حـرم سـتـر و عـفـاف مـلـکـــــــــوت
بـا مـن راهنـشـیـن بـادهی مـسـتـانـه زدنــــــد
فرشتگان وملایک همان سـاکـنـان حـرمِ سـتـر و عـفـافِ مـلـکـــــــــوت هستندکه ازذوقِ سرمستی،باحافظِ راه نشین(بی خانمان وسرگردان) باده یِ مستانه زده اندواین اتفّاقیست که دراِمتدادِ خلقت رخ داده است.
حرم : داخل سرایِ کبریاییِ خداوند
ستر : پرده ، حجاب
عفاف ” پاکدامنی ، پرهیزکاری
ملکوت : عالم روحانی ، عرش و محضرِ الهی
آسـمـان بـار امـانـت نـتـوانـسـت کـشـیــــــــد
قـرعـهی کـار بـه نـام مـن دیـوانــه زدنــــــــــد
ملاحظه می گرددکه چگونه ارتباطِ عمودی وافقیِ بیت های غزل برقرارشده و معنایِ کاملن یکدست وقابلِ فهم حاصل می شود.
برایِ درکِ عمیقِ شأنِ نزولِ این غزل لازمست یادآوری شودکه حافظ گرچه بواسطه یِ قرارگرفتن دریک منطقه یِ جغرافیایی ِ خاص، مدّتی درعنفوانِ جوانی درپیِ یافتنِ حقیقت به گروهایِ مذهبی ،صوفیگری ودرویشی پیوسته است ،لیکن پس ازکسبِ آگاهی واندوختنِ علم ودانش وآشنایی بامذاهب ومسالکِ گوناگون،اندک اندک باعشق آشناشده وجهان بینیِ خاصی پیداکرده وطریقِ دیگری درپیش گرفته است. حافظ ِ مسلمان که حافظ ِقرآن نیزبوده مدتی دوشادوشِ فقها وعلمایِ معاصرِخویش درجاده یِ زندگانی آرام آرام به پیش می رفتندتااینکه برسرِدوراهیِ “عقل وعشق” بینِ حافظ وفقهایِ متعصّب شکاف وجدایی افتاد و آنهانه تنهااز همدیگر جدا شدند،بلکه درمسیرِتقابل بایکدیگرنیزقرار گرفتند. فقهابرایِ نزدیک شدن به خداوندبا استنادبه دلایلِ خویش، راهِ عقل ومذهب راانتخاب کرده وبه پیش رفتند، اماحافظ را هوایِ دیگری درسرافتادو راهِ عشق رابرگزید.اوبا تماشایِ زیبایی هایِ زندگی، پی به زیبایی هایِ خیال انگیزِ خالقِ زیبایی هابرد وشیدایی پیشه کرد.
حافظ تمامِ دانش واندوخته هایِ مذهبی وغیرمذهبی رابه کناری نهاده وعاشقی رابه عنوانِ تنهاراه رستگاری، جایگزین ِ فرقه گرایی ساخت.
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درسِ عشق دردفترنگنجد.
من نخواهم کردترکِ لعلِ یاروجام می
زاهدان معذورداریدم که اینم مذهب است.
حافظ به کلّی متحوّل ومتاعِ جدیدووالاتری بنام عشق پیداکرده است.تمام همّ وغم اوعشق است ودیگرهیچ.
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگرگوش به تزویر کنم
گویی درنظرگاهِ حافظ مسایلِ خیال انگیزِ عاطفی ؛ عشقبازی ، ابرازِمهرو محبت،تجربه ی ِ شورآفرین رازونیازِ عاشقانه و سوزو گدازِنظربازی ،نسبت به فرقه گرایی و حواشی ِ آن، ازاهمیت ویژه ای برخورداربوده وآنقدرارزش داشته است که حافظ باپردازش وبرجسته ساختنِ لطایف وظرایفِ عشق و دلدادگی ، مکتبی نو بنانهاده وبدینگونه سایرِفرقه هایِ رایج را درسایه فروبرده است.
من همان دم که وضوساختم ازچشمه ی عشق
چارتکبیرزدم یکسره برهرچه که هست
ماقصه ی سکندر ودارنخوانده ایم
ازمابجزحکایت مهرو وفا مپرس
بسیاری ازفقها بویژه فقهایِ متعصّب ،انتخابِ حافظ رابرنتابیده واورابه کفرورزی متهم نمودند.اما عجیب اینکه حافظ ازعقایدِخویش تاآخرین لحظه دست برنداشت ودراغلبِ اشعاری که می سروده فضایی خلق می نموده که بتوانداندیشه هایِ خویش را و متاعی که بدان دست پیداکرده ترویج نماید.این غزل نیز درراستایِ برجسته سازیِ عشق درمقابلِ عقل ومصلحت گرایی سروده شده است.
معنی بیت:آسمان وعرش نشینان به سببِ آنکه ظرفیتِ پذیرشِ عشق رانداشتندنتوانستنداین امانتِ الهی راتحمل نمایند( بار امانت : کنایه از بارِ معرفتِ الهی وشناختِ صفاتِ خداوندی و همانا عشق است ، بار تکلیف ، بارِسنگین ومسؤلیتِ جانشینیِ خداوند)بنابراین، این کارِبسیارسخت وطاقت فرسا نصیبِ من دیوانهیِ عاشق گردید.
فرشته عشق نداندکه چیست ای ساقی
بخواه جامِ گلابی به خاکِ آدم ریز
جـنـگ هـفـتـاد و دو ملـت هـمـه را عـذر بـنـه
چـون نـدیـدنـد حـقـیـقـت ره افـسـانـه زدنـــد
منظوراز”هفتادو ملت” همه یِ فرقه هایِ دینی و مذهبیست ، که باکمترین علم ودانش،ادعاهای بزرگی درسردارندوهرکدام خودشان راحق ودیگران را باطل می پندارند درحالی که همگی راهِ حق راگم کرده ودربادیه هایِ وَهم وگمان و خرافات سرگردانند وچه افسانه هایِ دروغین ویاوه هایی که درموردِ خداوخلقت آدمی و…… می بافند.ازنظرگاهِ حافظ عشق تنهاحقیقتِ زندگی می باشدوآنهاکه این حقیقت رانمی دانندمعذورهستند.
منع اَم مکن زعشق ِوی ای مُفتیِ زمان
معذوردارمت که تو او را ندیده ای
شـکـر ایـزد کـه مـیــان مـن و او صـلـح افـتـاد
صـوفـیـان رقص کنـان سـاغـر شـکـرانـه زدنـد
باتوّجه به بیتِ قبلی واینکه همه ی فرقه ها ادّعادارندکه برایِ خدامی جنگندحافظ خدارا سپاس می گوید که باپیداکردنِ عشق به صلح وآرامش رسیده ودیگرنیازی به جنگ وجدل نیست.چراکه درجهان بینیِ عشق،اساسن جنگ وجدل وجودندارد.هرچه هست حکایتِ مهرورزی وعشق ورزی ومحبت است.بادوستان مروّت است وبادشمنان مدارا.
ناصح به طعنه گفت بروترکِ عشق کن
محتاج جنگ نیست برادرنمی کنم
بنابراین ازاین که بین حافظ وخدا عشق جاری شده حمدوثناگفته ومی گوید صوفیان رقص کنان ساغرشکرانه زدند.منظورازصوفیان همان ساکنانِ حرمِ ستروعفاف وملکوتیان هستندکه دربیتِ پیشین، باحافظِ راه نشین باده یِ مستانه زده بودند.
حافظ باروشن بینی وجهان بینیِ خاصی که پیداکرده خودرادرصلح وصفاوآرامش می بینددرحالی که تمامِ فرقه ها درجنگ وجدلی خونین گرفتارهستند.
آتش آن نیست که از شعلهی او خندد شمع
آتـش آن اسـت کـه بــر خـرمـن پـروانـه زدنــد
حافظ که عینکِ عشق بردیدگان دارد همه چیز رااززاویه یِ عشق می بیند.حتاآتشی که زبانهیِ فروزان آن باعث افروختنِ شمع می شودازنگاهِ حافظ آتش نیست. آتشِ حقیقی آتشِ عشق است که هستیِ پروانه ( عاشق ) را خاکستر می کند . حافظ عاشق است وآتش درنظرگاهِ اوهمان عشقی هست که درجان ودلِ پروانه شعله ور است واورابه شوق وامی داردتابتواندآتش راباآغوشِ بازپذیراباشدوبه وصال نایل گردد. آتشِ عشق وسوزِدلِ پروانه یِ عاشق پیشه؛ بسیارسوزنده تر واثربخش ترازهرآتش است تاآنجاکه حتادلِ شمع رانیزمی سوزاند.
سوزِدل بین که زبس آتش اشکم چون شمع
دوش برمن زسرِمهر چو پروانه بسوخت.
بگشای تربتم رابعدازوفات وبنگر
کزآتش درونم دود ازکفن برآید
کـس چو حافظ نـگشـاد از رخ اندیـشه نقاب
تـا سـر زلـف سـخـن را بـه قـلـم شـانه زدند
باتوّجه به اینکه حافظ دراین چندبیت، جهان بینیِ وسیع خودراباهنرنمایی درصنعتِ ایهام وآرایه وطنز وطعنه و…. به زیبایی مطرح نموده است،مدّعیست وبحق نیزچنین است که تاکنون از زمانی که شعر به وجود آمده ، هیچکس وهیچ شاعری نتوانسته به این ظرافت و شیوایی از رویِ اندیشه وافکارِخویش پرده بردارد ومشاهدات ودریافت های ِخودراازعالمِ مکاشفه، به رشته ی نظم درآوردو عَلَم سخنوری برافرازد.سخن دراینجابه زلف تشبیه شده است وشاعر با قلم خویش آن راشانه می زند .
شعرحافظ همه بیت الغزلِ معرفت است
آفرین برنفسِ دلکش ولطفِ سخنش